تو را می خواهم و دانم که هرگز
به کام دل در آغوشت نگیرم
تویی آن آسمان صاف و روشن
من این کنج قفس مرغی اسیرم
ز پشت میله های سرد تیره
نگاه حسرتم حیران به رویت
در این فکرم که دستی پیش اید
و من ناگه گشایم پر به سویت
در این فکرم که در یک لحظه غفلت
از این زندان خاموش پر بگیرم
به چشم مرد زندانبان بخندم
کنارت زندگی از سر بگیرم
در این فکرم من و دانم که هرگز
مرا یارای رفتن زین قفس نیست
اگر هم مرد زندانبان بخواهد
دگر از بهر پروازم نفس نیست
ز پشت میله ها هر صبح روشن
نگاه کودکی خندد به رویم
چو من سر می کنم آواز شادی
لبش با بوسه می آید به سویم
اگر ای آسمان خواهم که یک روز
از این زندان خامش پر بگیرم
به چشم کودک گریان چه گویم
ز من بگذر که من مرغی اسیرم
من آن شمعم که با سوز دل خویش
فروزان می کنم ویرانه ای را
اگر خواهم که خاموشی گزینم
پریشان می کنم کاشانه ای را
همه چی آرومه من چقدر خوشحالم
پیشم هستی حالا به خودم می بالم
محمد بن منوّر
از کتاب اسرار التوحید فی مقامات الشیخ ابی سعید
به نام بی نام او
شیخ ما را گفتند: که فلان کس بر روی آب میرود.
گفت: سهل است چغزی (قورباغه) و صعوهای( نوعی پرنده) نیز بر روی آب میرود.
گفتند: فلان کس در هوا میپرد.
گفت: زغن (کلاغ) و مگس نیز در هوا میپرد.
گفتند: فلان کس در یک لحظه از شهری به شهری میرود.
شیخ گفت: شیطان نیز در یک نفس از مشرق به مغرب میرود. این چنین چیزها را چندان قیمتی نیست. مرد آن بود که در میان خلق بنشیند و برخیزد و بخورد و بخسبد و بخرد و بفروشد و در بازار در میان خلق ستد و داد کند و زن خواهد و با خلق در آمیزد و یک لحظه از خدای غافل نباشد.
و اعتبار حريمش به پيشينه اي ست از
دادن، گرفتن، خنديدن وگريستن.
عشق شاخسارس ست كه بي درنگ
به شكوفه نمي نشيند
و دير زماني مي گذرد تا گلستاني شود
سرشار عطر ورنگ
و هيچ معنايي بجز ايمان ندارد
ايمان و اعتماد به كسي، به چيزي
و پيوسته همسفر اشتياق است
به تلاش و كار، به تحمل و شادماني.
وآنگاه كه عشق جامه ي ايثار به تن كند
كم بهاترين حاصل آن رضايت و سرشاري ست
و اين پاداش آني ست كه
به فراسوي وجود خويش راه دارد
و هميشه آسانتر ببخشد تا كه فراچنگ آورد.
عشق آنست كه
با همه ي توان خويش ديگران را ياري كني
تا به رؤياي خود واقعيت بخشند
و دنيايي صميميت و تكاپوست به شنيدن و ادراك
و از آن پس، هر آنچه بتواني
و اندوختن آنچه شايسته باشد.
كه درخت زندگي ديگران سرشار ميوه هاي شادماني و
امنيت و نيك بختي شود.
و گاه درد است.
عشق سفري بي منتهاست درامتداد نياز ديگران
و شايسته آنكه بكوشد، بنيوشد و دل را بگسترد
به ادراك آنچه ميگويند
و آنچه ناگفته در دل نهان مي دارند
كه توان گفتنشان نيست.
عشق پايبند هيچ نباشد
وچون اصيل وبايسته آيد
خويشتن رابه هديه ارزاني كند
بي چشم پاسخي.
عشق ناهمگوني را مي پذيرد
و طغيان گه گاه و نابجاي احساس را
گاه چنين شود كه فرسنگها فاصله
در ميان افتد
اما عشق را پيوسته تعهد باشد
كه درياي ايمان است و
كوه بردباري.
عشق توان وشوق رهايي از خويشتن است
و آيينه ي آتش وآب است
به گرماي محبت و بيرنگي دم سردي.
عشق به قامت پر شكوه خويش
هيچكس را دست نااميدي بر سينه نگذارد
و نخستين است كه شوق آفريند و هم واپسين
كه شماتت كند
و عشق پيماني ست
كه نان شادماني و رويش وسرشاري را
ميان تو و ديگران تقسيم كند.
دل وجانم به تو مشغول ونظر در چپ وراست
تا نگویند رقیبان که تو منظور منی
با همه ُ بی سرو سامانیم
باز به دنبال پریشانیم
طاقت فرسودگیم هیچ نیست
در پی ویران شدنی آنیم
آمده ام بلکه نگاهم کنی
عاشق آن لحظهُ طوفانیم
دلخوش گرمای کسی نیستم
آمده ام تا تو بسوزانیم
آمده ام با عطش سالها
تا تو کمی عشق بنوشانیم
ماهی بر گشته ز دریا شدم
تا تو بگیری و بمیرانیم
خوبترین حادثه میدانمت
خوبترین حادثه می دانیم ؟؟
حرف بزن ابر مرا باز کن
دیر زمانیست که بارانیم
حرف بزن حرف بزن سالهاست
تشنهُ یک صحبت طولانیم
هان به کجا میکشیم خوب من
هان نکشانی به پشیمانیم !؟
کبت نادان بوی نیلوفر بیافت
خوشش آمد سوی نیلوفر شتافت
وز بر خوشبوی نیلوفر نشست
چون گه رفتن فراز آمد نجست .
من به پایان دگر نیندیشم
فروغ فرخزاد
گاهی اوقات
احتیاج به یه آدمی داری٬
یه دوستی٬
که واسته روبهروت
محکم توی چشمات رو نگات کنه
و بزنه تو گوشت
که تو٬ صورتت خم شه و دستت رو بذاری روی گونهت و دوباره نگاش کنی
ببینی که خشمگینه٬
ببینی که از دستت عصبانیه
توی اخم صورتش ببینی که دوستت داره
ببینی که دوستته.
که نگاش کنی٬ همونجوری که دستت روی صورتیه که اون بهش کشیده زده٬
که بهت بگه « تو چته؟ بسه٬ به خودت بیا .. تو چته .. »
که سرت فریاد بکشه ..
که تو یه هو بلرزی٬
که بری بغلش٬
که بغلت کنه٬
همون دستی که کوبید تو صورتت رو بذاره رو سرت٬ توی موهات٬
که سرت رو فشار بده توی گودی شونش٬
که تو چشمات رو ببندی٬
روی شونهش گریه کنی٬
بلرزی٬
و با خودت فکر کنی که « تو واقعاً چته ..
آفتاب هيچكس تا صبح نتابيد اما چه بسيار كسان بودند كه در همه ي اعصارچون آفتاب
درخشيدند اگرچه يك عمر سوختند.
آنکس که می خندد هنوز خبر دهشتناک را نشنیده است...
دوباره باد روزای بد افتادم. چقدر بی خبری خوبه
چه روزایی بود ...
رفت
تموم شد.
که سکوت می شکند
بدون هیچ کوله باری آمده ام
از فرسنگ ها دورتر از
...آرزو های فراموش شده
آمده ام و خواهم نوشت از
بی کرانگی احساسم
و رویاهایی که در ازدحام
کوچه های خیال گم شد
...و از دست رفت
من بهار عشق را ديدم ولي باور نكردم
يك كلام در جزوه هايم هيچ ننوشتم
من ز مقصدها پي مقصودهاي پوچ افتادم
تا تمام خوبها رفتند و خوبي ماند در يادم
من به عشق منتظر بودن همه صبر و قرارم رفت
بهارم رفت
عشقم مرد
یارم رفت...
سر مشق من اسم تو بود
اسمی مث جادوی شب
یک اسم از بر کردنی
شعر تماس دست ولب
حادثه ی ساده شدن
شکفتن تو پیش من
دفتر تب کرده ی ما
کاغذ مرد و شعر زن
هوابس ناجوانمردانه سرد است...آی...
دمت گرم وسرت خوش باد
سلامم راتو پاسخ گو در بگشای
منم من میهمان هرشبت لولی وش مغموم
منم من سنگ تیپاخورده رنجور.
منم دشنام پست آفرینش نغمه ی ناجور
روز پاییزیه میلاد تو در یادم هست روز خاکستری سرد سفر یادت نیست ناله ی ناخوش از شاخه جدا ماندن من در شب آخر پرواز خطر یادت نیست تلخی فاصله ها نیز به یادت ماندست نیزه بر باد نشسته ست و سپر یادت نیست یادم هست یادت نیست یادم هست یادت نیست خواب روزانه اگر در خور تقدیر نبود پس چرا گشت شبانه در به در یادت نیست من به خط و خبری از تو قناعت کردم قاصدک کاش نگویی که خبر یادت نیست یادم هست یادت نیست یادم هست یادت نیست عطش خشک تو بر ریگ بیابان ماسید کوزه ای دادمت ای تشنه مگر یادت نیست تو که خودسوزی هر شب پره را می فهمی باورم نیست که مگر بال و پر یادت نیست تو به دل ریختگان چشم نداری بی دل آنچنان غرق غروبی که سحر یادت نیست یادم هست یادت نیست یادم هست یادت نیست " شهریار قنبری "
دلت را می پویند مبادا شعله ای در آن نهان باشد
روزگار غریبی است نازنین
و عشق را کنار تیرک راهوند تازیانه می زنند
عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد
شوق را در پستوی خانه نهان باید کرد
روزگار غریبی است نازنین
و در این بن بست کج و پیچ سرما
آتش را به سوخت بار سرود و شعر فروزان می دارند
به اندیشیدن خطر مکن
روزگار غریبی است نازنین
آنکه بر در می کوبد شباهنگام
به کشتن چراغ آمده است
نور را در پستوی خانه نهان باید کرد
دهانت را می بویند مبادا گفته باشی دوستت دارم
دلت را می پویند مبادا شعله ای در آن نهان باشد
روزگار غریبی است نازنین
نور را در پستوی خانه نهان باید کرد
عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد
آنک قصابانند بر گذرگاهان مستقر با کُنده و ساطوری خون آلود
و تبسم را بر لبها جراحی می کنند
و ترانه را بر دهان
کباب قناری بر آتش سوسن و یاس
شوق را در پستوی خانه نهان باید کرد
ابلیس پیروز مست سور عزای ما را بر سفره نشسته است
خدای را در پستوی خانه نهان باید کرد
خدای را در پستوی خانه نهان باید کرد

کجا بود آن جهان
که کنون به خاطرهام راه بربسته است؟ ــ:
آتشبازی
بيدريغ ِ شادی و سرشاری
در نُهتوهای بيروزن ِ آن فقر ِ صادق.
قصری از آن دست پُرنگار و بهآئين
که تنها
سر پناهکي بود و
بوريايي
و
بس.
کجا شد آن تنعم ِ بياسباب و خواسته؟
زندگي دفتري از خاطرهاست ...
يک نفر در دل شب ، يک نفر در دل خاک ...
يک نفر همدم خوشبختي هاست ...
يک نفر همسفر سختي هاست ...
چشم تا باز کنيم عمرمان مي گذرد...
ما همه همسفريم.
قسم به اون خدایی که می پرستی /دار و ندار این زن فقط تو هستی..
.
مــرا این گونه باور کن ...کمی تنهــا... کمي بي کس.. کمي از يادها رفته...
خدا هم ترک ما کرده.. خدا ديگر کجــا رفته..؟؟!
نمي دانم مرا آيا گناهي هست...؟؟
که شايد هم به جــرم آن.. غريبي و جدايي هست...؟؟
غربت را
حتما نباید لای الفبای شهری غریب بیابی
و یا جایی
پشت لحظه های آشنا
همین که
عزیزت نگاهش را به دیگری تعارف کند
کافی ست


